تبليغاتX
چور و قانون
کار تا وقتی به خوبی پیش می رود هنوز شروع نشده است

                                         

        نام کتاب : چور و قانون     نویسنده : محمد هادی پورابراهیم

          نوبت چاپ :  اول  / زمستان  ۱۳۷۸      تعداد :  ۵۰۰۰ جلد 

                                     انتشارات اشتاد 

                 حروفچینی و صفحه آرایی : آفتاب هنر شیراز

شابک ۷ - ۰۳ - ۶۸۸۰ -۹۶۴   ISBN- 964-6880-03-7               

      تهران - خ شهر آرا - کوچه ۲۱-پلاک ۲     تلفن: ۸۲۵۶۴۳۹

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:12  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چور:

 ابلهان اثری می خوانند و چیزی از آن نمی فهمند .

اشخاص عامی گمان می کنند که آن را کاملا فهمیده اند .

صاحبان عقل سلیم گاهی همه ی آن را می فهمند  آنان نکات مبهم و تاریک را تاریک می یابند

و نکات روشن را روشن را می بینند .

و اما اشخاص پر مدعا اصرار دارند که نکات روشن را تاریک جلوه دهند و نکاتی را که کاملا

 واضح و قابل فهم است نفهمند.

چور:

خزان تبلور آگاهی است

چور:

با ذهن شرطی و الینه  نمی توانی پیرامونت را همانگونه که هست ببینی بلکه آنگونه می بینی که

شرطی و الینه شده باشی .

چور:

بزگترین بهره هستی عشق است و غالبا از آن بی نصیب می مانند  چرا که عشق را به فرا دست

 پرتاب کرده اند در حالیکه جویای آنند.

چور:

عاشق این فرصت را می یابد که برای دومین بار ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:35  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چور:

اگر موجبات دوستی را عمدا فراهم نکرده باشید  هرکسی که شما را دوست داشت  این حق را دارد که حتی عاشق شما نیز بشود وشما نباید نگران روزی که از او دور می شوید و زیان هایی که ممکن است به او برسد باشید.

چور:

قرارنیست که دیگران از بودن تو رنج بکشند تا تو رنج نکشی  بلکه قرار بر این است که تو رنج بکشی تا دیگران رنج نکشند.

چور :

هیچ فکر کرده اید اگر همه رنج نکشند دیگر کسی  نیست که رنج بکشد.

چور:

آنگاه که دو دست را به یکدیگر بکوبند صدایی بر می خیزد  به صدای یک دست گوش کن  اگر تو صدای یک دست را شنیده ای می توانی کاری کنی که من نیز بشنوم .

چور:

هر حادثه ای در زمان خودش چنان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:33  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چور :

هنگام شگل گرفتن سوال در ذهنتان  چشم را ببندید و صادقانه به درون خود نگاه کنید آنگاه جواب را خواهید یافت

چور :

اگر به کسی بدی روا کرده یا کینه بورزید  فاصله ی شما با برگ و درخت و آنچه که عدم تنهاییست زیاد می شود نه به عمل شما جواب داده می شود نه به خودتان بر می گردد واین یک اصل بزرگ در سر در گم بودن شما در جهان است  به جستجوی چیزی می پردازید که او را هیچ گاه نمی یابید

چور :

پیرو کسی نباشید  زیرا آن وقت چیزی را میبینید که فقط برای شخص بیننده معنا دارد نه شما که

مقلد او هستید . فراموش نکنید که زندگی چیزی منحصر به فرد است .

چور:

تنهایی یک اتفاق مکرر است

چور :

مراحل پایانی تکامل را...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:57  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چور:

ما دیگران را به جایی دعوت می کنیم که خودمان هستیم .

 به نظر شما راهنمایی - جدای از مفید بودنش - یک نوع خود خواهی نیست ؟

چور:

این گفته ی یونگ را می ستایم : اگر درست بیندیشیم بی درنگ متوجه خواهیم شد که انسان هرگز

 چیزی را بطور کامل درک نمی کند .

چور:

ذهن خود را با سوال تشنه کنید تا با اولین جواب طعم سیراب شدن را بچشید.

چور:

آزادی یعنی اسارت در بند اندیشه های زیبا

چورک

آزادی یعنی در بند یک ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:26  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چور :

با افزایش سوال هایتان حافظه خود را به خدمت بگیرید وبه  بهترین و دلخواهترین حافظه دست پیدا کنید

چور :

طنین خنده ی شما به ارتفاع فکرتان بستگی دارد البته با نسبت عکس

چور:

 هرچقدر هم که تلاش کرده باشی به ثروتمند بودنت افتخار مکن چرا که ثروتمند شدن یک اتفاق است

 . این را بدان که تلاش و سعی تنها شرط ثروتمند شدن نیست و دیده ای که انسان های بسیاری ،

 بسیار تلاش کرده اند ولی هیچگاه حتی یک غذای کافی نخورده اند

چور :

نقل ماضی و مستقبل ریشه در منیت دارد

چور:

تمام گفتارمان از کم درایتیمان است از عدم آگاهیمان است و چه زیبا گفت که

 ارزش هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:47  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

شخصیت انسان چیزی نیست که مانند اتومبیل در زیر آفتاب رنگش را از دست

 بدهد ویا با فلزتیزی که روی آن می کشند از ارزشش کاسته شود و یا در یک

 طلا فروشی بتوان آن را وزن کرد و روی آن قیمت نهاد .

هرگاه که مقام و منزلت خودت را نزد خودت دریابی و بفهمی که ارزش انسان

 در صورتی که  به شناخت خود نا ئل شده باشد در مقابل اشیاء و آنچه که

می تواند جهت مطرح شدن وبزرگ نمودن استفاده شود برتر است آنگاه به یک هویت مستقل 

 دست یافته ای رسیدن به چنین جایی مرهون تلاش و زحمات فراوانی خواهد بود انسان باید بفهمد

 که بدون داشته های ظاهری مثل اتو مبیل پول  مقام و ... هم  انسان است

هرکس قبل از هر عنوان دیگری  عنوان انسان بودن  را با خود حمل می کند واین خودمنزلتی است

برتر از منزلت اشیاء

در مجموع منزلت انسان به فهم و درک او است

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:38  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

این گفته ی استنلی کاول را می ستایم :

تردید بینایی دانایی است   وقتی می دانیم حقیقت پنهان است و پنهان خواهد ماند

چور :

نداشتن وابستگی شرط لازم آزادگی است اما شرط کافی نیست

چور:

از ماهیت وجودی خود کمتر فاصله بگیرید تا بیشتر به ارزش خود پی ببرید

چور:

ازدواج یک اشتباه است اما یک اشتباه زیبا و جزء لاینفک زندگی بشر امروزی

چور :

 انتظار لحظه ای اشت که در تمام تن بشر منتشر می شود

چور :

بدون فلسفه کرامت انسان در مقابل خواسته هایش بسیار نا چیز است

چور :

نکته ی جالب زندگی بشر این است که همه چیز گفته شده ولی هیچ چیز کاملا درک نشده است

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:43  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

خاطره ها

خاطره های شکسته دلان

آیینه ای است که در به در نشسته با ما

رو به رو

قصه هایی برای کودکان دل -

با چشم کوچکتان کودکانه نگاه کنید

ما خود کودکانه نگریستیم و گریستیم

خاطراتمان خود قانونی است که روزی

بوده ایم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:41  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

نام:               ته مانده اسم همه

شهر:            سر انگشت خورشید

وسعت:        کمی بیشتر از تنهایی

سمت عبور : می روم تا اول آرامش

زاویه :         باز تر از بیتابی

مهلت :         تا آخر ثانیه

آمده ام تا دور کنم هوس باد از پرتگاه

بگشایم قفس پنجره ها با چیدن نور

بر چینم غصه  ی دل با گفتن شعر

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:40  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

کوچه ای بود بی آواز

رقص بود بی آهنگ

خانه ام بی پنجره

غم چون دارم از بی کسی ها

نازی شب  همه شب می آمد

بی تاب بی آهنگ می رقصید

مست سرخوش می خواند بی آهنگ

می دوید از اول تنهایی من

می رسید تا کوچه ی رویایی من

چون می دید

می خواند بی آواز

می رقصید بی آهنگ

می کوبید سنگ بر پنجره ی نقاشی من

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:38  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

یک دل تنگ بر لب دشت

نامش را باد برده بود

خاطره اش شیرین شده بود

یک شب خاطره ای که به اندازه ی سیاه

تاریک بود

بردم تکه ای نور از لب دشت

رفتم تا پر شود از راه پشت سرم

بردم تا ته شط ، تکه نور

و چه بازار - بی رونق یافتم

بردم تا سایه ها

گم شدند پر وحشت از تکه نور

بردم تا خانه ای

پرده ای می کشید پیرزنی

بردم تا اول شب های دراز

گفتند : به اندازه ی روشنی شب محتاجیم

بردم تا اول صبح و چه بی مقدار بود تکه ی نور

برگشتم بر لب دشت

 نامم را باد برده بود . خاطره ام شیرین شده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:7  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

نهال یک باغ

هر از گاهی در هرزگاهی

پا فرو می کرد به خواهش آب در خاک

سر برون می آورد به منت  هوا از خاک

و هر از گاه در همان هرزگاه 

تیغ می آمد

آن همه خواهش در سبد می رفت

وپی فسیل شدن می بردند

ومی رفت تا فردا صبح

هرزگاه ویران شود .

  پیش هرزگاه ،اما نه هر از گاه

همیشه  بود آبی،

سینه اش در حسرت عکس یک باغ

می رفت تا فردا صبح

سینه اش پر شود از یک داغ

وپیش هرزگاه اما نه هر از گاه

همیشه می ماند آبی

در سینه اش یک داغ و نا امید از عکس یک باغ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:58  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

آفریدگارم

آفریدگار دنیای نگاهم

شهری می سازم در انتهای وسعت

در ساحل نگاه چشم

چشم بر هم می گذارم  . شب می آفرینم

در ساخل مرطوب چشمم غزل جوانه می زند

در باغ نگاهم تصویر شقایق می روید

تصویر باد می سازم

 از جنس شبنم  خانه ای برای خواب می سازم

چکاوک شهرم بدون بال پرواز می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:19  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

بهار ، عطر نگاه

گرمای وجودم تابستان

خواب یک رویا ،پاییز

سردی آه و اندوه ، زمستان شهرم

سقف چشم آسمان شهر

نفس هایم طوفان

تصویر باد می سازم

در باغ نگاهم تصویر شقایق می روید

شقایق را در چرخ و فلک می نشانم تا شهر بی شقایق نماند

نان در حجم آینه می گذارم تا جهان سوم نیافریده باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:13  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

می گشایم گره پنجره ها

با چیدن نور از سر کوه بلند

با گفتن قصه ی باد که چه آرام می بوسد پنجره را

و گفتن لالایی خواب که ته هر حادثه ایست

می گشایم گره رابطه ها را با لبخند

که از هر قائده ای بی خبر است

و سلام که به اندازه یک دوستی جا دارد

با نگاه که یک خروار رابطه در سر دارد

می گشایم گره تنهایی  با رفتن به کنار خانه آوازها

و دویدن تا همسایه شدن با بی کسی

ودیدن بی رحمی انگور که می رود تا ته خمره

تا ته تنهایی تاک

و بخشیدن اندیشه ی یاس به یک شاخه ی خشک

می گشایم گره غم ها  با حس که به یقین نزدیک است

با فواره ی استغنا که بلند است تا لب دانایی هوش

و کشیدن زجر تا پس کوه اجابت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:4  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چشمم به امید بود

دستم حس قانون را نوازش می کرد

هوشم زمزمه ی عدل را گوش می داد

که من ویران شدم

قانون در کیف دستی مردم می خوابید

قانون دست به دست می گشت

خانه مجلل می خرید

قانون زندگی می فروخت

امید پر پر می کرد 

شادی را سراسیمه در دنیای چهار خطی کاغذ می لرزانید

که ظلم سلامم کرد

قانون در تهی دستی از انسانیت

پشت به هر صحبت می چرخید . می نوشت ...

زمان پرپر می کرد که ظلم را بوسیدم

بوی ظلم راحت تر است

می شود دیدش . لمس می شود کردش

با چپاول عدل  با دوسه خطی دورتر از رویای انسانیت

و قانون آن گل کاشی مطبخ مادرم است که

آب طراوتش می دهد و در رویا  می توان چیدش

و می گفت : هر بار پس از صبح نوازش که خواستم بچینم  گل کاشی

می دانید ؟ امیدم پرپر می کرد و من دیوانه شدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:51  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

مرداب شفاف افسانه ها

روزنه ای تا سردابه خاطره

پنجره ای دیگر تا قبل از دقایق خاکستر زندگی

قانونی از بودن ها در ورطه ی گذشته

در سر زمین نگاه

روییدن را حکایت دارد . حقیقت هایی در چهار چوب

لنگر به گل نشسته ی آهنگ های نا موزون

زندان خنده ها با دربهای ناگسسته ی شیشه ای

آویزان کردن جسد گل را می گویند ((قاب))

مزار آویزان شده ی خاطره ی قناری

کلید کوک تحسین و حیرت

می نوازد آهنگ عشق و نفرت با نی لبک قاب شده

چهار چوب صورت آدمها

مرگی دیگر 

 اما آویزان

قاب های آویزان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:39  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

آن سوی شب هجران

از خانه ای نیم فرو ریخته

سوسوی نوری همچو فانوسی کهنه

از پنجره ای چوبی با شیشه هایی از سادگی به چشم می خورد

در زیر باران

با جامه ی خیس راهی شدم

آن شب هرچه که راه بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:12  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

پشت تنهایی چیزیست ...

چراغ ها را خاموش

همه جا را سایه باید کرد

بین آن جاها

روی آن کس ها را باید پرده کشید

که پشت تنهایی چیزیست

چیزی مثل حس چریدن بز وقت وداع

مثل حس رفتن ماهی در تور

حس هدایت که در مرغ درنا پنهان شده است

مثل رویای خواب لب ساحل برای کوسه

پشت تنهایی چیزهایی است

مثل دل من

که در آن دو اسب

به هوای رسیدن به یک نبات

می تازند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

دیوار ، بردی

پنجره ای نرویید

حسرت شکفتن، پنجره ای را نترساند.

دیوار، آوردی

با من و تو بین ، معنی شد .

نهال پنجره ای نرویید.

حسرت روییدن، پنجره ای را ترساند.

دیوار سترگ  بین من و تو

رویش پنجره ، آرزو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:59  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

خواهم رفت

رو به آن تنهایی ژرف خواهم کرد

و غم بارترین سرود خود را خواهم خواند

سکوت ،

این وسیط حجیم

همیشه لیوان آب را بی اشاره به من داد

و در خاموش ترین روزها ... .. برافروخت.

سکوت

این بیشترین حجم گفتار

این قاری گنگ

این رقاصه طبیعت،

  همیشه آمد و خواهش های مرا تا اعماق معشوقه ای برد .

سکوت،

مترجم حجم خواهش است .

سکوت ،

ایثار را در تو نقش می بندد.

ولی ای حبیب،

خواهش  تورا چگونه به دست سکوت 

این انتظار هوسناک بسپارم !

ودر انظار شبی بنشینم تا تورا از شاخسارش بچنینم .

  ای حبیب

هر بار تو را دیدم ، راه بر سکوت بستم 

 و با تکلم

این گنگ ترین بیان

تو را خواندم

گوش شنید

ولی فاصله ای تا دل است

سکوت را بخوانید

که فرسنگ ها راه

در پیش است

                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:38  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

گول ها خوبند .

همیشه در رگ های من جاری بوده اند.

تنهایی را با دم می گیرند و در بازدمی به یاد ماندنی ،اندوه را به تو می دهند.

تو وقتی کسی را گول می زنی دو قسمت می شوی و من عاشق این پاره شدنم .

سکوتم مجالیست برای تو  که به نرمی دو قسمت کنی اوج بشریت را.

من هیچ نخواهم گفت تا تو فکر کنی که من چقدر ((خــــــرم))

((  خــــــر )) اسطوره صبر است .

چشم هایش را ببین ،پراز یادگار بار است و چشم های من

و من چقدر خرم

کاش وسعتی می یافتم که به اندازه راه رفتن خرگونه من باشد

و فضایی که  صدای ار ... ار ... مرا بشنود .

                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:1  توسط محمد هادی . پورابراهیم  | 

 

چور:

اگر به کسی بدی رواکرده یا کینه بورزید فاصله شما با برگ و درخت و آنچه

عدم تنهاییست زیاد می شود

نه ... به خودتان بر می گردد . تنها ،احساس بودن نمی کنید 

 واین یک اصل بزرگ در سر در گم بودن شما در جهان است ،

به جستجوی چیزی می پردازید که او را هیچگاه نمی یابید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط محمد هادی . پورابراهیم  |